یک روز که حسابی از دستش کفری شده بودم به مادرم گفتم که این بچه به حرف من گوش نمیدهد و مادرم گفت: تو میخوای براش یه کار بزرگ بکنی و انتظار داری اونم به همون میزان ازت ممنون باشه. در حالی که اون اصلا اینطوری نیست و حتی شاکی هم هست. تو بیخیال شو اصلا. خودم مرتبش میکنم.
با این که یک لحظه پیش خودم فکر کردم: اوه! اون شاید خوب مرتب نکنه...و: اوه! یه سری وسایل بچگیم که دلم نمیاد دور بندازم تو اتاق اونه و چیزای دیگه، اما به هر حال این وظیفه اعصاب خوردکنو از گردن خودم برداشتم و بعد دیدم که مامانم چقد راحت صدرا رو از اتاق بیرون کرد و فرستادش دنبال نخودسیاه و قایمکی آشغال پاشغالی اتاقشو جمع کرد و تو یه ساعت یه اتاق مرتب تحویلش داد.
این حرفش عجیب یادم مانده است. این که احساس کنی کاری لازم است، و خود تو هم باید انجامش بدهی، و این که این کار را انجام میدهی خیلی بزرگ و مهم است، و همه باید این را بدانند، تجربه ای بود که بارها در زندگیام داشته ام. و البته که هر بار هم همین جملهی مادرم به یادم میآید.
*
کادو دادن را همیشه دوست داشته ام. کلاس سوم دبستان که بودم، برای دوستم از سفر لاک خریدم. یادم هست توی هر مغازه ای که میرفتیم دنبال سوغاتی برای دوستم بودم. مادرم هم هر دفعه میگفت: نه! ولی من بیخیال نمیشدم. آخرش گفت: خیل خب. یه لاک بخر. من هم یک لاک صورتی برای دوستم خریدم. اولین روز بعد از سفر که رفتم مدرسه، به دوستم گفتم که برایش لاک خریده ام ولی یادم رفته که بیاورم. گفت: لابد این رنگیه نه؟ دستش را نشان داد. مات و مبهوت گفتم: آ...آره همین رنگیه. گفت: یکی از فامیلامونم برام سوغاتی عین همینو آورده. فردای آن روز، با یک حالت شرمندگی لاک را به او دادم. یادم نیست بعدش چه شد. فقط یادم هست که به جای این که درباره بیشعوری او فکر کنم، از خودم ناراحت بودم که یک رنگ خاصتر نخریده بودم. بالاخره باید میدانستم که هر دختری لاک این رنگی دارد!
سال بعد که دیگر همکلاسی نبودیم، از سفر برایم یک دسته کلید خیلی زیبا آورد. با این که خیلی قشنگ بود و تا چند سال به کلیدم آویزان بود ولی با هر بار دیدنش احساس بدی پیدا میکردم. هم به این خاطر که فکر میکردم لابد او هم مادرش را، و البته خودش را! مجبور کرده به خریدن چیزی، هم به این خاطر که او هدیهی بهتری از من خریده بود. نتیجه: یک هیچ.
دوست دیگری داشتم که با او هم چیزهای زیادی رد و بدل میکردیم. اما یک صحنهی خیلی عجیب را یادم هست. این که کلی از امتیازاتم را دادم و از کمد جایزه برایش یک اتود گرفتم. نمیدانم چرا. لابد به نظرم خیلی هیجان انگیز می آمد که چیزی از من کم شود و به او اضافه شود. وگرنه میتوانستم به راحتی یک اتود برایش بخرم. کار خیلی گندهای بود. و الآن که فکر میکنم...
الآن که فکر میکنم یاد چیز دیگری میافتم. این که رابطهی من و دوستانم آن سال کمتر شده بود...؟ بله، شاید شده بود. این بعد قضیه را هیچ وقت نگاه نکرده بودم. شاید واقعا آنها از من دلگیر بودند که اینهمه وقتم را با او که یکدفعه وسط سال آمده بود میگذراندم. اصلا حتی یک بار هم فکر نکرده بودم به آنها. اصلا.
نمیدانم این چه عادتی است که یک آدم را اینقدر برای خودم بزرگ میکنم. حتی یادم هست که تا دو سه سال بعد توی ذهنم بود. حتی خوابش را دیدم. هر دفعه دیدمش به خوبی برخورد کردیم. همانقدر شیرین و دوست داشتنی بود. ولی واقعا آنقدر بزرگ نبود. چرا واقعا؟!
شاید نتیجه همین کمالگرایی باشد!
دفعه بعدی که یادم میاید، همکلاسی ام بود. بهمنی بود. هدیه ای دادم و یادم هست که میگفت: پدرم چند صفحهاش را خواند و گفت چقدر غلط املایی دارد. چند روز بعد هم تولد من شد و کادویی پس داد. یک روسری زشت. اما به هر حال توجه کرده بود و میگفت بنفش به تو می آید. به خاطر همین خریده بودش. خوشحال شدم به هر حال تا حدی.
دفعه بعد دوستم بود که خیال میکردم بالاخره بعد از هفده سال یافته ام او را! کادو را گذاشتم توی کیفش و یک عالمه ذوق زده شد. خودم هم همینطور. خیلی کادوی مفصلی بود و به خصوص این غافلگیری... نگویم دیگر! خیلی حس خوب گرفتیم هر دو.
درباره روز تولد سال گذشته ام نمیخواهم حرف بزنم. حس بدی بود. حس خیلی بدی بود. اما امسال. اول از این که دوستم اصلا تولدم را یادش نبوده ناراحت شدم. البته دیگر عادت کرده بودم. دیگر آنقدرها دوست نبودیم. ولی خب... ناراحتی که این چیزها سرش نمیشود. اما هفتهی بعد که کادویی بهم داد به قدری احساس بدی پیدا کردم که خیلی جلوی خودم را گرفتم تا نگویم: بخوره توی سرت. نمیدانم چرا. این مبادله گری به قدری احساسم را بد کرده بود که حد ندارد.
اما سال گذشته، برای یک نفر کادو گرفتم که خیلی خوشحالم کرد! کسی که هیچ دوستی نداشت و میدانستم که منتظر تلنگری است برای تغییر. گفتم شانسم را امتحان میکنم. رفتم دو تا کتاب انگیزشی به اضافهی یک مداد و یک دفترچه برایش گرفتم. با سلیقه کادو کردم و دم در بدون هیچ احساسی تحویلش دادم. منتظر عکس العملش نبودم. اما توی خانه یک دفعه پیامهایش را دیدم. یک عالمه بوس و قلب فرستاده بود و میگفت یک نفس هفتاد صفحه اولی را خوانده و دیگری را در دو روز تمام کرد. به قدری احساس خوبی داشتم که تا چند روز شارژ بودم.
این یکی را یادم رفت! برای یکی دیگر از دوستانم هم چند بار کتاب گرفتم و به او دادم و نمیدانم چرا نه من انتظار بک از او داشتم نه او! چقدر خوب بود. چقدر خوب بود انتظار نداشتن. این دو تای آخری که گفتم لذتبخش ترین هایش بود. ولی آخر چطور میشود انتظار نداشت؟ چرا برنمیگردم به نه سالگی؟ البته نه سالگی ای که توی ذوقت زده اند.
درباره دوستانم گفتم. و دایی. اما یک دوست وبلاگی خوبم تبریک گفت و چقدر چسبید. یکی از بچه های راهنمایی هم هر سال بدون این که بگویم میگوید! اصلا نمیدانم چرا ولی واقعا رفتارش شیرین است.
یکی از بچه ها میگفت: امسال یازده نفر برای تولدم به من زنگ زده اند. و من فکر کردم آدم چقدر باید خوشبخت باشد که یازده نفر زنگش بزنند. اما سال بعد که خودش زنگ زد و من هم موظف شدم به زنگ زدن، فهمیدم که اصلا هم خوشبخت نبوده! خدا را شکر سال بعد دیگر یادش نبود اما امسال دوباره زنگ زد. من چه کار کنم؟ عید زنگ میزنم و تبریک میگویم به جای تولد. این انتظار خیلی چیز رو اعصابی است. باید غیرمنتظره باشی.
این قضیه اینقدر برایم هیجان انگیز است که مدام دنبال کسی میگردم که بهش کادو بدهم. یک بار آنقدر محو نوشتههای آلن دوباتن شده بودم که ذهنم در یک عمل خودکار گفت: خب میخوای برا تولدش... :/ کسری از ثانیه هم نشد که این فکر آمد و رفت، ولی میخواهم بگویم اینقدر از این عمل خوشم میاید که در ذهنم به صورت یک قرارداد در آمده است!
آه. نمیدانم. مامانم همیشه مرا دوست داشته است. خیلی بیشتر از آن حدی که در فرهنگ ما نرمال است مادری بچهاش را دوست داشته باشد. همیشه توی خودویرانی هایم به من یادآوری کرده که چقدر بزرگ و ارزشمند و قوی هستم. مشکل از کجاست؟
نمیدانم این چه ربطی داشت که گفتم. ولی واقعا ریشهی مشکل برایم جذاب است.
آه. آیا من دختر لوس و ننری هستم؟
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی