اصلا خوشحال نیستم. حال عجیبی دارم. دلیلی برای ناراحتی هم نیست. دلم گرفته. هیچ وقت نفهمیدم معنی این جمله دقیقا یعنی چی. ولی انگار وقتی نمیدونی چته به کار میاد.
لجم میگیره که بقیه مردم خوشحالن. لجم میگیره که هیچی حالمو عوض نمیکنه. دیگه از گریه کردن حالت تهوع بهم دست میده. هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارم. زندگی رو دور تکراره. و هر روز ضریب تکراری بودنش میره بالا. فقط منتظرم شب بشه و بخوابم. خوابیدن رو خیلی خیلی دوست دارم. واقعا ازش لذت میبرم. خیلی زیاد. ولی خب از یه چیزش بدم میاد اونم این که یادت میندازه یه روز دیگه هم رفت. مفت و مجانی.
به قبول شدن دانشگاه فکر میکنم. به گمونم قبول میشم. شاید لب مرزی و به زور. ولی قبول میشم. اینم حتی دیگه شوقی رو بیدار نمیکنه. یه نفر تو ذهنم داره با صریح ترین صدای ممکن بعد از هر تصور و هر شوق و هر آرزو میگه: خب بعدش که چی؟
به ناخن شصت دست راستم لاک زدم. لاک صورتی. چون این ناخن بزرگه خیلی بهش میاد. ولی یه بدی لاک اینه که وقتی میزنم از دستای خودم بدم میاد. نمیدونم چرا. احساس میکنم پوست دستم خیلی تیرهس. همیشه هم خشک و درب و داغونه.
هیچ شوقی برای هیچی ندارم. چند روزه اینطوریام و خوب نمیشم. هیچ تصوری حالمو خوب نمیکنه. از تظاهر به خوب بودن خسته شدم. به خودم میگم فلان کارو کردم و خوب شد. که قصهم قنشنگ بشه. جور بشه. ولی هیچ چیزی هیچ تغییری ایجاد نمیکنه. خیال میکردم اگه یه روز ده ساعت درس بخونم خیلی خوشحال خواهم شد. اصلا حالم دگرگون میشه. این کارو کردم. یکی دو روز خوشحال بودم و بعدش تموم شد. راهشو یاد گرفتم. شد یه قله فتح شده. بعدش که چی؟ بعدش یه چیز دیگه؟ نه نه نه! اگه قراره همه چیز تکراری بشه برا چی اصلا باید شروع کنم؟ منو گول نزن.
از خونه تکونی بدم میاد. هر سال یه تعداد چیز دور میریزم ولی سال بعد آشغالای جدید درست شدن. از لباسای آشغالی که خریدم و مجبورم دور بریزم بدم میاد. از این لحاف از این ساز از این کاغذپاره ها. از همه چیزایی که دیگه دوسشون ندارم. نه حتی بدم هم نمیاد. هیچ حسی به هیچی ندارم. نزدیک عیده. عید که میگن تصویر یه ظهر خسته کننده شلوغ تو خونه مامان بزرگم میاد تو ذهنم. آفتاب زرد زرد زرد افتاده وسط خونه. و من با لباسای جدید که توشون احساس ناراحتی دارم پذیرایی میکنم و منتظر ناهار میشم. ناهارو میخوریم. بعدش یه کم فضا آروم میشه. و میشینم و حرف زدن دایی کوچیکیمو با پسرداییم نگاه میکنم. حرف زدن مامانم با زنداییهام. حرف زدن بابام با بابابزرگم. حرف زدن آدما. ملال آوره. ملال آوره.
میدونم چی میخوام! فهمیدم! یه اتفاق حدید. نه از اون جدیدای تکراری. یه چیز واقعا جدید. خیییلی جدید. که بگم زندگیمو به دو بخش قبل از اون و بعد از اون تقسیم کرده. حالم به هم میخوره. از اشکام که روی پوست خستم همینطوری میان. خودسر شدن. اجازه هم نمیپرسن. حوصله ندارم پاکشون کنم. از این نتای مسخره که نمیتونم نمیتونم نمیتونم بزنم. با سه تار شاید ولی با تار نه. نمیشه نمیشه نمیشه. اصلا اون موقعهای خودمو درک نمیکنم که با علاقه یه قطعه رو میزدم تا یاد بگیرم. اصصلا نمیفهمم. هیچ هیجانی برام نداره.
مثلا یه فیل بیاد تو خونمون.
خیلی شلم. خیلی. همیشه از آهنگ گذاشتن و مرتب کردن اتاق و شستن قلموها و حموم رفتن و نو شدن همه چیز و لبخند زدن به زندگی خوشم میومد. گفتم امروزی اینجوری باشم که انرژی بگیرم. ولی نه. همه چیز تکراریه. خیلی شلم. الآن مامانم میگه آهنت کمه. من به هیچ چیزی تو این دنیا وصل نیستم. هیچی منو نمیکشونه. هیچی.
کاشکی عاشق یکی شده بودم. بعد بهش فکر میکردم و براش شعر میگفتم و اینجا پست میذاشتم: نیستی. نیستی که ببینی چگونه یاد تو در عمق لحظه ها جاری است. فقط یه بار دیگه، یه بار دیگه میخوام ببینمت. کاش میشد فقط یه بار دیگه بهم بگی دوستت دارم. تا عمر دارم برام بسه. یه لحظه تو برای تمام عمر من بسه. آه عزیزتر از جانم. همه زندگی منو تسخیر کردی. همه فکر و ذکرمو گرفتی. در تمنای نگاهت دارم میسوزم اووواَهههه!
نه خدا رو شکر که عاشق نشدم واقعا :/ عاشقم بشم قرار نیست همچین مزخرفاتی واسش بگم. واقعا حالمو به هم میزنه.
من اون آدمی که فکر میکنی نیستم! من بلدم آدما رو دوست داشته باشم. به خدا بلدم. فقط مدلم یه خورده فرق داره. مثلا این که سرشون داد میزنم یا بهشون میگم که به هیچ دردی نمیخورن یا تصریح میکنم که خیلی ناامید کننده ان و باید برن بمیرن یا این که جوابشونو نمیدم که ناراحت بشن و کلا دوست دارم ناراحتشون کنم. ولی خب دوستشون دارم.
درباره سادیسمم که گفتم بهت؟ آره. خوشم میاد از چزوندن بقیه. عقده دارم. از ناراحتی بقیه خوشحال میشم. از خوشحالی بقیه هم ناراحت میشم. امسال چیزای تازه ای درباره خودم فهمیدم.
فهمیدم که به شکل مرگباری خودخواهم. و دگرآزار. و خودشیفته. و جوگیر. و مازوخیست.
اه بسه دیگه. چیزای خوبی هم دارم. مثلا این که وقتی بخوام یکی رو خوشحال کنم واقعا میتونم. فقط بدیش اینه که بیشتر وقتا نمیخوام :)) دیگه این که... اه. چه وضعشه. چیزی یادم نمیاد. خدایاااااااااا
جدی جدی دارم به سرطان فکر میکنم. شب و روز. واقعا خوبه. اگه منجر به مرگ بشه که خب تموم میشه و اینا. اگرم نشه میام براتون سخنرانی انگیزشی میکنم و کلی اوضاع فرق میکنه. همه چیز جدید و متفاوت میشه. عکس کچلمم حتی براتون میذارم. وای مژه هام... مژه هامم حتی میریزه. چقد من بدبخت خوهام بود.
در حالی که مامانم و داداشم سخت در حال تلاش و کوششن، من اینجا نشستم پای این خزعبلات. چه اهنگ خوبی داره پخش میشه. کجا بوده این؟
برم یه سر بخوابم نکنه بهتر شد.
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی