خب... شاید این وبلاگ برای نوشتن از دایی ساخته شده!
خب باید بگم که برگشت. و متاسف بود. امروز دعوای سختی کردیم. گاهی وقتا اوضاع خیلی پیچیده میشه. دعوا دیگه به راحتی تموم نمیشه. یه گره کور و پیچیده....
واقعا خسته شدم. هی سعی میکنم تحمل کنم. به خودم میگم این آدم تو روزای سخت زندگیم کنارم بوده. منم تو روزای سختش کنارش میمونم. برای این که بهش اطمینان بدم که خوب میشه. که میگذره.
ولی اون فقط میخواد ثابت کنه که من میخوام آزارش بدم. منم یه دوره ای همینجوری بودم. و اون عینا همین جمله رو میگفت. من احساس میکردم چقد بچهام. چقد راست میگه. ولی الان دقیقا برعکس اینو حس میکنم!
دلم میخواست شب ببینمش. کشتم. آخر کار گفت خیل خب نه و نیم بیام؟ گفتم شولولولو! که یعنی بالاخره آقا منت گذاشتن و قبول کردن. بازم اون دهن کجو فرستاد. بازم.
خسته شدم از کشیدن ناز. ایندفعه برگشت گفت همین باش. نقش بازی نکن. خود خودت باش.
یعنی این که من وقتی ازش عذرخواهی میکنم یا میخوام که برگرده و پیشم باشه خود خودم نیستم. یه نفر دیگهام. هر چی فکر میکنم هر چی فکر میکنم هر چی فکر میکنم نمیتونم بهش حق بدم. یعنی تجلی این جملهی به هیچ صراطی مستقیم نیست ایشون هستن. خب نمیدونم. وقتی کسی یه کاری کرده که ناراحت شدی. به هر دلیلی. بعد تو بهش میگی... بعد انتظار داری چیکار کنه؟ هی بیشتر تحقیرش میکنی هی خودتو دست نیافتنی تر جلوه میدی! هر چی میگه یه جوری مسخرش میکنی... وقتی میدونی که اون بیخیال نمیشه چون دوستت داره... هی ادامه میدی هی ادامه میدی.... برای چی؟ واقعا برای چی؟
عذرخواهی میکنی میگه عذرخواهی نمیخوام. نازشو میکشی میگه من ادبیاتم ادبیات نازکردن نیست. فقط خواستم بدونی که خیلی بد بودی!
یا به عبارتی اومدم حالتو بگیرم و برم. بعدشم ژست آدمای خیلی خوبو میگیره و میگه: نمیخوام متهم بشم که یه هفته تا کنکور مونده و من یه روزشو خراب کردم. تازه میگه متهم. نه عذاب وجدان. یعنی نگران کنکور من نیست. نگران اینه که بعدا این حرفو بهش بزنم...
من درسته زود دلخور میشم. ولی از تماشای تقلا کردن دیگران جلوی چشمم لذت نمیبرم. زود به دل میگیرم اما زود هم میبخشم. تو عمرم آدمی ندیده بودم اینقد کینه ای باشه. عوضی
بعدشم هر چی من فکر میکنم که اون شرایطش خوب نیس مشکل داره این حرفا، اون همش با بالاترین استانداردا منو قضاوت میکنه. نگاه نمیکنه که بیست و پنج سال از من بزرگتره. تا اینو بگم میگه تو شترمرغی. هر وقت به نفعته میگی بچهام، هر وقت به نفعت نیست...
بدیش تسلطیه که رو کلمه ها داره. بدیش اینه که جلوش کم میاری. ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم. اینقد بدم میاد. اینقد بدم میاد. اینقد بدم میاد که برمیگرده میگه احساس میکنم یه جوری برات کف خیابون چسبیدم که حتی دلت نمیخواد با کاردک جمعم کنی :/ اه از به یاد آوردنش حالم بد میشه. هزار بارم بهش گفتم وقتی اینطوری حرف میزنه خیلی خیلی خیلی حس بدی پیدا میکنم. ولی انگار خوشش میاد. آره شاید اصلا عمدا اینو میگه. که دل من بلرزه. له بشه. بشکنه. پودر بشه.
خیلی آدم باید پست باشه که اینو بخواد برای دوستش. تازه وقتی دوستشو اینقد میشناسه. تازه وقتی اون طرف با این که اینقد آسیبپذیره و اینقد دستش به جایی بند نیست، بهش اعتماد کرده.
اون دفعه ناراحت شد که نذاشتم گونه مو ببوسه. اه. الان که دیگه حتی نمیخوام تو هوایی که اون نفس کشیده نفس بکشم. بعدش پرسید اگه یه دفعه لباتو میبوسیدم چیکار میکردی؟ جا خوردم. گفتم وسایلمو برمیداشتم و پیاده میشدم و تا خونه مامانبزرگم گریه میکردم. گفتم واسه چی پرسیدین؟ گفت میخوام ببینم چقد اعتماد داری. فکر میکنم از این میترسی. هنوز منو شکل کسی میبینی که...
منو دیوانه میکنه. دیوانه. دیوانه.
مامان بابام هم با هم یه قهر اساسی کردن که خدا میدونه چی بینشون گذشته و قراره بگذره. خدایا من میخوام بخونما ولی میبینی که نمیذارن دی!
کاش صبح که اونقده حالم خوب بود به جای مسخره بازی درس خونده بودم.
چقد بده ارتباط از راه دور. میای، کرمتو میریزی، میری. به همین سادگی. به همین بدمزگی.
ازش متنفرم. متنفرم. متنفرم.
شاید یه لحظه خوشم بیاد که کسی رو که اذیتم کرده بچزونم. ولی نه اینقد ادامه دار. نه اینقد عمیق. اینقد قصاوت دیگه ندیده بودم.
شکست آقا شکست. دیگه چیکارش میخوای بکنی؟ میخوای جمع کنی بریزی تو دریا؟ بسوزونی؟ بدیش به باد؟ همینجوری خیالت راحت نمیشه؟
برچسب:
نویسنده: حمید شجاعی