خرید بک لینک

به خودم میگم: نترس. برو جلو. به چیزی فکر نکن. سعی نکن جور خاصی باشی. برو توی دل همه ترسها. برو دیگه! بعد اضافه میکنم: البته کمی مهربونتر و بهتر و آدمتر. ولی به چیزی فکر نکن...

میگم: مگه میتونم به چیزی فکر نکنم، اما آدم و مهربان و خوب باشم؟

بله میتونی. چون تو یک انسانی و انسان فطرتا به خوبی ها و زیبایی ها گرایش دارد.

رفرنس؟

ممم... کتاب... دینی.

....

اوکی. بهش فکر میکنم.

ولی تا وقتی که بهش فکر نکردم، بهم بگو چی بنویسم؟ من تو این زندگی معلقم. من به هیچی وصل نیستم. من میخوام از چیزایی که حسشون میکنم حرف بزنم. ولی دیگه چیزی رو حس نمیکنم.

باشه. دیگه میتونی بگی. طاقتشو دارم. بگو که من بزرگ شدم. آره قبول میکنم. این منم که دیگه حوصله هیچی رو ندارم. ولی بهم بگو. اگه چیزای قشنگ کمرنگتر شده، چیزای بدم نباید کمرنگتر بشه؟ چرا پس یه ورکی دارم بزرگ میشم؟ چرا یه بخشی از وجودم هر روز داره بچه تر میشه؟

دلم برای کلمه تنگ شده بود. اما اینم دیگه داره حالمو به هم میزنه. من تو این دنیا گمم. خدایا منو به چه امیدی آفریدی؟

چرا دیگه دوست ندارم ساز بزنم؟ بدم میاد حتی. نقاشی که هیچی. نوشتنم که... نمیدونم.

به آدمایی که با خودشون و دنیا دوستن حسودیم میشه. میدونی به چی فکر میکنم؟ از صبح چققد خاطره بد اومد تو ذهنم. خوب شد تو کتابخونه بودم و سرمو به درس گرم کردم. ولی یادم نرفت. هی گفتم شب میری بهش فکر میکنی.

به اون روزی فکر کردم که داشت بارون میومد. دایی رسوندم دم خونه. یه دور زدم دور خونه. نفس کشیدم. رفتم در حیاطو باز کردم. وه! چه هوایی! دوستم پیام داده بود که چقد درس خوندی. بهش زنگ زدم. رد داد. نوشت پلیز تکست می.

به خودم میگم: به قبلش فکر کن و بعدش! اون که مهم نبود.

نع. نمیتونم.

بعد یاد بشری میفتم. اس ام اساشو میبینم.

بعد یاد حمیده میفتم.

بعد یاد یگانه میفتم.

یاد وبلاگ میفتم.

و یاد دنیایی که به فنا رفت.

دلم میخواد... دلم میخواد بدونم چی دلم میخواد.

صدرا داره هندونه میخوره جلوی تلویزیون. من حتی کودکیای نداشتم که حسرتشو بخورم. همه زندگیم مثل هم بوده.

امروز تو کتابخونه دلم میخواست برم پیش یه نفر و باهاش حرف بزنم. دلم میخواست بپرسم: تو کلاس چندمی؟ دلم میخواست به دنیای بیرون وصل شم. اما نتونستم. ناتوانتر از همیشه. آره این منم.

من.من

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

صفحه بندی