خرید بک لینک

دریا ررای ماهیان تنگ زاده

یک شوخی محض تفنن ببیشتر نیست

دریا عیار زندگی های خیالی

دریا به جز رویای بی پایان تر نیست

خوبم، ببین چیزی برایم کم نبوده

این زندگی معجونی از کاملترین هاست

خوبم ولی دریا فقط رویای ما نیست

چون زندگی تنها شنا در تنگ تر نیست 

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 13:23

دیروز دل درد بودم. صبح که رفتم کتابخونه طاقت نیاوردم و رفتم خونه مامان بزرگ. عصر برگشتم. دوباره یه ساعتی خوندم ولی طاقت نداشتم. به مامانم پیام دادم که زنگ بزنه خوارزمی بگه نمیام. دو روز بعد کنکور. مسخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

امشب از اون شباییه که باید ثبت بشه. بدون سانسور. توی این وبلاگ. نه اون یکی. چاوشی با صدای بلند آزاردهندهی خوبی توی گوشم میخونه: خداااا تا ابد، خدای همهاسای کاش رنج آخر داشت....اشک ملایمی پشت چشمامه.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

خب... شاید این وبلاگ برای نوشتن از دایی ساخته شده!خب باید بگم که برگشت. و متاسف بود. امروز دعوای سختی کردیم. گاهی وقتا اوضاع خیلی پیچیده میشه. دعوا دیگه به راحتی تموم نمیشه. یه گره کور و پیچیده....واقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

می دانی، فکر میکنم آدم سعادتمندی هستم. جدی میگویم. احساسم این است که وقتی از صمیم قلبم شب تولد آرزو کردم خدا همانجا سیب سرخ آرزو را انداخت توی دستم. و من حالا دارم کم کم احساسش میکنم!حالا خیلی بیشتر رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

سلام. راستش ده دقیقه پیش وقتی مشغول مطالعه کتابی از دیوید سداریس بودم، همزمان چیزهای جالبی تو ذهنم اومدن که فکر کردم میتونن برای وبلاگ مناسب باشن. ولی خب الان همه چیز از یادم رفته. خب، حالا حالتون چطوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

دیگه علاقه ای به نوشتن تو وبلاگ ندارم. شاید تقصیر حضور مخاطبه. نمیدونم. هی داشتم فکر میکردم با کی حرف بزنم که یاد تو افتاوم. وبلاگک قشنگم. با بقیه که حرفای یه کم خصوصی رو نمیشه زد. دایی هم انگار کار دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:22

داشتم یه وبلاگی رو میخوندم، از این آخرین به روزهای بلاگفا. در کل چیز عجیبی نداشت... ولی واقعا حس و حالم رفت به یه سمت دیگه. درس که امروز نتونستم بخونم به جاش وقتمو اینطوری تلف کردم. چون با این که مدرسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

یادم نمیاد که درباره چی میخواستم بنویسم. در حالی که تا همین الآن پر از حرف بودم. باز خوبه اینجا هر چیزی که سر زبونم میاد مینویسم. ولی اونطرف نصف چیزایی که سر زبونم میاد میرن برای آینده. نصف نصفشونو نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

اصلا خوشحال نیستم. حال عجیبی دارم. دلیلی برای ناراحتی هم نیست. دلم گرفته. هیچ وقت نفهمیدم معنی این جمله دقیقا یعنی چی. ولی انگار وقتی نمیدونی چته به کار میاد.لجم میگیره که بقیه مردم خوشحالن. لجم میگیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

دلم. دل کوچکم. دل بی پناه بی تجربه ام. همه چیز زیر سر اوست.یک چیز را محکم و دردناک در سر خودم فرو میکنم. ارتباطهای اینچنین از راه دور خطرناکند. خیلی زیاد. باید دوری کرد از ارتباطی که با یک کلیک قطع میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

به! سلام! وب بلاگفای عزیزم!

چه خبرا؟

حالم خیلی خوبه خیلی خوب خیلی خوب.

به همه کارام دارم میرسم انگار!

فردا قراره که تا ظهر یه بخش نمایش بخونم و تست موسیقی بزنم. عصرم لغت بخونم و همه تستاشو بزنم. بعد هم طرح نقاشی رو بزنم. بعد هم برم سراغ تصویرسازی!

مامااااان!

یهو میدونین یعنی چی؟

یهو.

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

به خودم میگم: نترس. برو جلو. به چیزی فکر نکن. سعی نکن جور خاصی باشی. برو توی دل همه ترسها. برو دیگه! بعد اضافه میکنم: البته کمی مهربونتر و بهتر و آدمتر. ولی به چیزی فکر نکن...میگم: مگه میتونم به چیزی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

آی آقای محترم! بلهبا شما هستم ای که آنجاییای که شلوار جین به پا داریای که اوج ترانهی مایی گفته بودم که حال یک ماه استخوابتان را مدام می بینمدر تمام خیال هایم هممن شما را تمام میبینم گرچه گفتید اسمتانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 19:22

خوشبختم و خوشبختی ام پنهان تر از اینهاست

خوشبختی ام حالا درست زیر این چینهاست

خوشحال بودن را خودم با میل قلابم،

میبافم و حالا به پایم جفتی از اینهاست

جوراب خوشبختی رسید و دامنش حتی

با میلهای دختری از نسل ماچینهاست

اینقدر شعرم را نگفتم تا که در رفته

پیداش خواهم کرد، این رسم همه دینهاست

پیداش خواهم کرد هر چیزی که گم باشد

اصلا اساس خلق بر آنها و بر اینهاست

بس کن چقدر این شرّ و ور ها را رقم کردی

وقت عبور از پلکهای خانم شین هاست

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 19:22

صفحه بندی